نزدیک به دو سال است که فکر رفتن از ایران و نماندن در جایی که وطنم هست شدیدا قوت گرفته.اوایل علت رفتنن و شوق نماندن به خاطر علاقه به یادگیری ، ادامه تحصیل و کنجکاوی برای دیدن فرهنگ دیگر بود .اما وقتی وارد مراحل پذیرش شدم کم کم سختی ها و مسائل غیر قابل تحمل جامعه برایم پر رنگ تر شد. متاسفانه روز به روز شرایط جامعه به گونه ای می شود که انگیزه رفتن را بیشتر می کند.

همیشه  یک فرد تحصیلکرده در یک کشور هزینه زیادی را برای آن کشور به همراه دارد و استفاده مناسب از آن نشان دهنده قدرت مدیریتی بالای آن سیستم می باشد که متاسفانه در کشور ما این گونه افراد هیچ ارج و قربی ندارند و باید گوش به فرمان یک سری افراد نا مناسب و ذی صلاح باشند ،که همین مسئله  کلافگی زیادی رابرای قشر تحصیلکرده به همراه می آورد.

این درد است که بعد از کلی درس خواندن و باطل کردن لحظات خوش زندگی، حال که انتظار می رود بتوان یک محیط آرام و پر از آسایش را برای خود فراهم کرد باز هم به دلیل هزینه های سرسام آور زندگی قادربه این امر نباشی و  درد بزرگتر این است که از رسانه ملی نرخ کاهش تورم را بشنوی. درآن لحظه از خودت به عنوان یک انسان متنفر می شوی که تا این حد نادان فرض شده ای و از طرفی طبل حکومت علی را آنچنان محکم برایت می کوبند که از صدای آن تمام وجودت به لرزه می افتد.

وارد محیط دانشگاهی که می شوی در روزهای نخست حس پاک بودن فضای علمی احساس خوبی را ایجاد می کند اما وقتی با استادی  روبه رو می شوی که برای رسیدن به پله های ترقی از توبه نحو کامل استفاده می کند و تو فقط نردبانی برای پیشرفت او می شوی بازهم از خودت و بیشتر از  آن استاد در آن مرتبه علمی متنفر می گردی که به ساده ترین روابط انسانی آگاه  نیست.

وقتی وارد محیط کار می شوی،در لحظه اول سعی می کنی همه را دوستانه ببینی و با همه باب دوستی باز کنی اما وقتی چندین ماه از دوره همکاری می گذرد تازه متوجه می شوی که اطرافت چه می گذرد و آدم ها چقدر تنگ نظر هستند، و وای به وقتی که پای منفعت هم به میان بیاید که آن وقت دیگر تو به عنوان یک انسان مطرح نیستی بلکه به عنوان عنصری هستی که به خاطر منفعت نباید باشی و زمانی آه از نهادت بلند می شود که ببینی آن آدم هایی که ادعای انسانیتشان گوشت را کر کرده بود و هر روز بیتی از هر شاعر مطرح در باب انسانیت برایت می خواندند، باز هم با همان ژست های انسان نمایانشان برای منفعت خود دست و پا می زنند.آنجاست که مطمئن می شوی جامعه ای که مملو از این گونه آدم هاست هر حکومتی هم که بیاید باز همین است و تو همواره در این جامعه غریبی .

همه مطالب بالا برای من استدلال کافی جهت مهاجرت از سرزمین مادریست اما اگر بخواهیم با منطق به قضیه نگاه کنیم باید سختیهای این مهاجرت را نیز در نظر بگیریم که بزرگترین آن دوری از کسانیست که عاشقانه دوستشان داریم و تنها پشت و پناه ما در این دنیای غریب هستند. اینجاست که باید کفه ترازو را بسنجیم تا بتوانیم درست تصمیم بگیریم که این کار بسیار دشوار است.

 

+ نوشته شده توسط naramsin در جمعه 1389/04/04 و ساعت 21:17 |

 

امشب به صورت کاملا اتفاقی پای یکی از این میزگردهای متداول صدا و سیما نشسته بودم.این میزگرد از شبکه 4 سیما پخش می شد و صحبت در مورد غنی ترین منبع این کشور ، یعنی نفت بود.این برنامه به شکل فوق العاده جالبی بر اساس چهره میهمان ها طبقه بندی شده بود : نفر اول یک منتقد بسیار شدید که حسابی اوضاع اخیر او را دچار خشم و غضب کرده بود و با قیافه ای به قول معروف طاغوتی در این برنامه ایفای نقش می کرد. نفر دوم یک اصولگرای به تمام معنی با قیافه ای کاملا روحانی ، نفر سوم یک فرد میانه رو متمایل به اصلاح طلب  و در نهایت مجری محترم برنامه که در نوع خود انسان خارق العاده ای بود.خلاصه این سه نفر حسابی در گیرودار چالش بودند.نفر اول و دوم که کاملا جانبدارانه صحبت می کردند و مانند بازیهای استقلال و پیروزی طرفداران خود را پیدا کرده و هیجان خاصی به برنامه داده بودند. بعد از اتمام بازی دو نفر اول ، مجری به نفر سوم اجازه صحبت داد و اولین جمله منطقی در این برنامه از جانب این فرد شنیده شد که:

 "لطفا دنبال مقصر نگردید باید ببنیم ضعف مدیران قبل کجا بوده که ما رفع نماییم."

بعد از آن نمایش خنده دار اولیه این حرف حس خوبی به مخاطب می داد حس این که هنوز هم جای امیدواری در این مملکت هست و هنوز هم منطقی، هست.تا این که همین شخص سوم در بین حرف های خود به رقمی مربوط به درآمد نفتی ایران اشاره کرد که طبق معمول با اعداد رسمی کشور مطابقت نداشت.هنوز  به قول معروف جوهر حرف خشک نشده بود که مجری که تا آن زمان ساکت بود به حرف آمد و شروع به پافشاری نمود که رقم اعلام شده صحیح نیست و رقم کمتر از این حرفهاست.آن فرد هم شروع به توضیح داد و سعی کرد جمع را در مورد عدد اعلام شده روشن نماید اما در آن لحظه همه فقط صحبت می کردند و اصلا توجیه معنی نداشت تا این که خود فرد سوم گفت :

 "آقایان این بودجه در جیب دولت نرفته تنها وارد کشور شده. "

همین صحبت برای خاموش کردن آتشی که به پا شده بود کافی بود و بار دیگر آرامش به جمع برگشت و اجازه دادند که او به حرف اصلی خود که ارائه راهکارهایی برای حل مشکل بود ادامه دهد اما هنوز 1 دقیقه نگذشته بود که مجری اعلام کرد وقت برنامه تمام است و باز آه از نهاد من بلند شد که چرا همیشه برای شنیدن حرفهای مهم و راهگشا وقت تنگ است و برای شنیدن جملات و تعارفات بی پایه و اساس و کلافه کننده وقت بی نهایت. تا کی این جانبداریها ادامه خواهد داشت. تا کی چاپلوسی، تا کی تملق و تاییدهای بی مورد و تا کی سطحی نگری؟

چرا این خاک در هیچ دوره ای از زمان رنگ دلسوزی به خود نمی بیند و همواره در هر بازه زمانی تنها گهواره ای بوده برای آن دسته از انسانهاایی که بر آن حکومت می کردند که گاه چون گهواره را ناشیانه و به تندی تکان می دادند گهواره وارونه گشته و آنها را از به زمین زده و قومی دیگر را سوار بر خود نموده و وای بر مردمی که همواره تصور می کردند که عامل حرکت این گهواره هستند در صورتی که فقط نظاره گر حرکت آن بودند بدون آن که دخالتی در آن داشته باشند و افسوس که هیچگاه آگاه نبودند که اگر آگاه بودند .................................

+ نوشته شده توسط naramsin در جمعه 1388/12/21 و ساعت 22:14 |

سلام دوستان

فکر می کنم از آخرین باری که به وبلاگم سر زدم و به روز کردم حدود 8 ماه گذشته باشد. دلم واقعا برای این محیط تنگ شده بود. حوادث بعد از انتخابات این قدر عذاب دهنده و کلافه کننده بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت ننویسم و به این جا سر نزنم.حس می کردم در یک فضای تنگی قرار گرفتم که نفس کشیدن داخل آن واقعا غیر قابل تحمل است،برای همین نوشتن و داشتن وبلاگ در همچنین شرایطی واقعا انگیزه بالایی می خواست که من نداشتم.

در این مدت تفکرات زیادی به سراغم آمد و تصمیمات مختلفی گرفتم که شاید مفیدترین آن تصمیم به رفتن از مملکتی بود که به ظاهر متعلق به من و امثال من بود ولی در باطن جایگاهی برای من و من ها در آن وجود ندارد.

گرفتن تصمیم یک مرحله بود و برآورده شدن آن مرحله ای دیگر که کماکان برای براورده شدنش تلاش می کنم و امیدوارم روزی تلاشم به نتیجه برسد.

به هر حال تصمیم گرفتم که دوباره بنویسم و مانند سابق که سر زدن به وبلاگ ها یکی ازبزرگترین علائقم محسوب می شد به این کار ادامه دهم.برای همین برای شروع دوباره، مطلبی را که در جایی خوانده بودم برای دوستان می گذارم.

شهر هرت کجاست؟

شهر هرت جائی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب !

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند. 

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.

شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

شهر هرت جايی است که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده..

شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.

شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.

شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.

شهر هرت جايي است كه ............

 

 خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست...!

 

نمی دونم خواندن این مطلب چه حسی به شما داد ولی من را مصمم تر برای فرار از این شهر هرت کرد.

+ نوشته شده توسط naramsin در جمعه 1388/11/23 و ساعت 0:37 |
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.  روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر ازاو استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» 
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم» 
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز درجهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
 سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم راگرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
 سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستورداریم. ماموریم و معذور»
 و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند. 
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار  مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.  به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.  بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»  بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...» 
شیطان با خنده جواب داد: «
آن روز، روز تبلیغات بود...  امروز دیگر تو رای داده‌ای».
+ نوشته شده توسط naramsin در سه شنبه 1388/02/22 و ساعت 20:28 |
چند روز پیش با کسی که عزیزترین و مهم ترین فرد زندگیم به حساب می آید ، به موزه سعد آباد رفتم.از در کاخ که وارد شدیم ،سبزی و زیبایی آن محیط ناخودآگاه هر دوی ما را مجذوب خود کرد.

از آنجایی که تصمیم دارم نظر خود را برای هر قسمت از آن کاخ زیبا بیان کنم ، پس به عنوان اولین نظر حتی اگر بد بینانه هم باشد این را می گویم که آن باغ بزرگ اگر در گذشته تنها متعلق به شاه مملکت بوده اما در زمان حاضر از این شاه های پنهان کم نداریم که البته از جهاتی هم به عنوان نکته مثبت تلقی می شود.

تصمیم گرفتیم که از موزه سبز که کاخ مربوط به رضا شاه بود دیدن کنیم. این کاخ از بخش های متعددی از جمله اتاق پذیرایی از مهمان ، اتاق انتظار ، اتاق ناهار خوری و .... تشکیل شده بود. از نظر معماری این کاخ دراوج زیبایی خود بودو هر قسمت از آن شخصیت شاه آن زمان را می رساند. سقف های بلند در مقایسه با سقف بناهای امروزی تفاوت آشکار در طبع بلند انسان های سابق و فعلی را نشان می داد. هماهنگی طرح فرش اتاق با آیینه کاری سقف آن نشان دهنده خوش ذوقی سازنده آن بود. فرش های بافته شده در ابعاد بزرگ یکی دیگر از چیز هایی بود که نظر مرا به خود جلب کرد.

در قفسه ای از این کاخ لباس رضا شاه به همراه عصای او گذاشته شده بود نمی دانم چرا با دیدن آنها نا خودآگاه تمام جملات کتاب تاریخ و فیلم هایی که از تلویزیون دیده بودم از ذهنم گذشت:

رضا شاه یک دیکتاتور مستبد

رضا شاه یک انسان فاسد

رضا شاه مخالف حجاب زنان

همه این ها را خیلی خوب به خاطر می آوردم ولی هر کاری می کردم یادم نمی آمد پل ورسک را کی ساخته ، راه آهن سراسری ایران را چه کسی کشیده ، افتتاح دانشگاه ها در زمان چه کسی بوده و در نهایت مانتو های بلند و کلاههایی که موی سر را پنهان می کرد در زمان چه کسی رایج بوده.

بگذریم. مطمئنم که شما هم یادتون نمی آید. هر چه که بود آن روز برای من یک روز عالی و فراموش نشدنی بود.

+ نوشته شده توسط naramsin در پنجشنبه 1388/01/20 و ساعت 0:0 |
سال 87 هم نفس های آخر خود را می کشد و فردا 1388 پر انرژی و تازه نفس از راه می رسد. .مطمئنا سال 87 برای خیلی هامون خوب و برای خیلی هامون هم تلخ بوده.بعضی هامون از یادآوریش احساس خوبی پیدا می کنیم و بعضی دیگر از مرور کردن خاطراتش فراری هستیم. به هر حال هر چی که بود، چه تلخ و چه شیرین، گذشت و حالا ما هستیم و یک سال جدید که بی صبرانه انتظار می کشد که ببیند برای این شروع دوباره چه تدابیری اندیشیده ایم.به نظر من اگر از همین ابتدای 88 بدانیم که قرار است تا آخر سال به چه چیز هایی برسیم و چه هدف هایی داریم ، آن وقت بند کفشمان را محکم تر می بندیم و مصمم تر می ایستیم و خوش بینانه تر به آینده زیبایی که برای خود ترسیم کردیم می نگریم.

مطمئنا از این جملات تکراری هم زیاد شنیدیم که کدورت ها را پشت در بگذاریم و در سال جدید هم دیگر را ببخشیم و دوست داشته باشیم.من اعتقاد ندارم که شروع سال نو، یعنی گذشتن از خطای خیلی کسانی که آزارمان دادند  ولی به این اعتقاد دارم که اجازه ندهیم در سال جدید این عوامل آزار دهنده زندگی ما را تحت تاثیر قرار دهد.

به هر حال امیدوارم سال جدید برای همه سالی سرشار از همه آرزوهایی باشد که برای رسیدن به آنها لحظه شماری می کنیم.

+ نوشته شده توسط naramsin در پنجشنبه 1387/12/29 و ساعت 13:21 |
 غزه ۲۱ امین روز از  جنگ هولناک خود را هم پشت سر گذاشت و پا برجا ماندنش حقیقتی جز ایثار ، مقاومت و اتحاد را بیان نمی کند .

 مطمئنا خیلی هامون وقتی دور هم جمع می شویم بعد از اظهار تاسفی که از این جنگ نابرابر می کنیم این جمله را بر زبان می آوریم که " همین فلسطینی هایی که الان سنگشان را بر سینه می زنیم و با دیدن اشک کودکانشان اشک می ریزیم خون شیعه را نجس می دانند" . متاسفانه این حقیقت تلخ وجود دارد اما چیزی که در حال حاضر مهم است اجرا نشدن قانونی است که برای تمام دنیا تعیین شده  و آن هم چیزی نیست جز حقوق بشر و به اعتقاد من قانونی که اجرای عادلانه نداشته باشد قانون نیست.هیچ توجیهی برای این جنایت وجود ندارد و دیدن آن در قرن ۲۱ که قرن تمدن است دردعمیقی بر دل انسان به جا می گذارد.

بالاخره این جنگ هم پایانی دارد وبه احتمال زیاد بعد از مدتی بین دو دولت یک آتش بس دو جانبه برقرار خواهد شد و دیگر کسی به خاطر نخواهد آورد که آمار امروز کشته شده های غزه چند صد نفر بوده است . به هر حال این بازی سیاست است که قربانی های این بازی تنها یک سری انسان های بی گناه و بی طرف می باشند، همان طور که در جنگ ایران و عراق این اتفاق افتاد و من هیچ وقت نخواهم پذیرفت که سرباز عراقی که در خرمشهر هر وحشیگری را انجام داد جدا از مردم عادی عراق بوده و تنها یک مزدور بعثی تلقی می شده و شک دارم که مردم فلسطینی که الان زیر بمباران یک سری به اصطلاح انسان قرار دارند ، اگر فرصتی به دستشان آید همان کاری را نکنند که عراق با ملت ما کرد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط naramsin در پنجشنبه 1387/10/26 و ساعت 23:6 |
امروز با یکی از دوستانم صحبت در مورد روابط دختر و پسر و عواقب آن بود.خیلی بحث کردیم و خیلی سعی کردم متقاعدش کنم و دید بد بینانه ای را که متاسفانه نسبت به جنس دختر در او وجود داشت را از بین ببرم، ولی بعد از یک بحث نسبتا طولانی به این نتیجه رسیدم که شاید عیب از او نیست بلکه مشکل از تفاوت آفرینش  و نهایتا ذات پیچیده جنس من است. حس بی اعتمادی ، بد بینی ودر نهایت حس این که هدف دخترها از ارتباط با پسر سود جویی و رسیدن به مزایایی است واقعا کلافه کننده است. به خصوص کلمه مزایا سنگینی بزرگی را به قلب انسان وارد می کند. در آن لحظه با تمام وجود حس کردم که چقدر همنوعان من در ابراز احساسات خالصانه ای که خداوند در وجود ما نهفته کوتاهی کرده اند و چقدر آن را با سیاست و جهت مندانه ابراز نموده اند که این گونه باعث زیر سوال رفتن کل این جنس و احساسات زیبا و لطیف دخترانه شده است.

جامعه ما به سمتی پیش رفته که کم کم از سنت گرایی به طرف  فرهنگ غرب سو گرفته است.در این میان نقش ما جوانان در حفظ و تعیین این روابط بسیار موثر است. شاید بهتر باشد که در ابتدای هر رابطه تکلیفمان با خودمان و نه طرف مقابلمان  مشخص کنیم . بدانیم که هدف از شروع این ارتباط چیست،چون در غیر این صورت باعث آزار و ناراحتی خود و طرف مقابل خواهیم شد.

من همواره به این فکر می کنم که چرا ما دختر ها وقتی با یک پسر ارتباط برقرار می کنیم در صدد شناخت او نیستیم و از همان اول حتی اگر فرد بی لیاقتی هم باشد او را مرد رویا های خود می بینیم.چرا به گونه ای رفتار می کنیم که گویا او آخرین پسری است که وارد زندگی ما شده. تمامی این تفکرات سبب می شود تا شیرینی و لذت ارتباط را درک نکنیم. کاش اگر احساسی را با طرف مقابل قسمت می کنیم کاملا بی منت باشد، چون در این صورت آرامش بیشتری نصیبمان خواهد شد و این گونه به طرف مقابل خواهیم فهماند که مزایای این ارتباط همین تقسیم احساس و یک آرامش نسبی است نه چیز بیشتر.

چرا ما دختر ها در تمام این ارتباطات نقش یک انسان شکست خورده را بازی می کنیم . چرا همیشه آه و نفرین ها از طرف دختر متوجه یک پسر است و اصلا چرا آه و نفرینی وجود دارد.همه ما انسانها قدرت انتخاب و اختیار داریم ، هیچ کدام از ما را وادار به کاری نکرده اند ، پس این تلاشی که پس از پایان یک  ارتباط برای جلب ترحم دیگران انجام می دهیم کاملا غیر منصفانه است.

اگر هدف از شروع یک ارتباط را رشد و تعالی بگذاریم آن وقت ازدواج به یک برگ برنده که در تلاش برای رسیدن به آن هستیم تبدیل نخواهد شد. آن موقع است که اگر به کسی گفتیم " دوستت دارم" کاملا عمیق و خالی از هر گونه انتظار است.

در آخر توجه به این نکته حائز اهمیت است که آگاه باشیم با جه کسی ارتباط بر قرار می کنیم ، آیا آن فرد در خور شخصیت ما هست؟ آیا چیزی برای آموختن به ما دارد؟ و از همه مهمتر تا چه حد به شئونات اخلاقی پایبند است.

+ نوشته شده توسط naramsin در دوشنبه 1387/09/18 و ساعت 23:7 |
نمی دونم تا حالا شده که دچار آدم زدگی شده باشید؟ تا حالا شده که اون قدر آدم های اطرافتون که ادعای خیلی چیز ها را دارند اذیتتون کنند که از خدا بخواهید که دیگه هیچ آدمی را نبینید.تا حالا شده که بخواهید فریاد بزنید و به آدم ها بگویید که دست از سرتون بر دارند و شما را به حال خودتون رها کنند؟

چند روزیه که خسته ام.نه یک خستگی بی دلیل بلکه خستگی هایی که خیلی ها علتش را می دونند و خودشون عاملش هستند. خیلی سخته وقتی بدونی که هیچ جا محل امن و آرامش تو نیست. خیلی سخته وقتی که حس کنی به مرحله ای رسیدی که وجود  هیچ آدمی به تو آرامش نمی دهد.حس بدیه وقتی حس کنی هیچ کس نمی تونه شنونده خوبی برای تو باشه و نسخه هیچ کس به دردت نمی خورد. این کلافه کننده است که مجبورم بین آدم ها باشم ، خودم را شاد نشون بدهم ،صحبت کنم در حالی که دارم عذاب می کشم و فقط دوست دارم ساکت باشم.ولی این سکوتم را به حساب غرور می گذارند.به حساب این می گذارند که تمایل به هم صحبتی ندارم.

خسته شدم از دیدن آدم هایی که همه چیز را سر انگشتی حساب می کنندو همه چیز را در قالب معادلات جا می دهند.همه چیز را با مادیات می سنجند و چیزی به نام محبت براشون معنی ندارد.خسته شدم از جامعه ای که اگر بخواهی احساس داشته باشی و اگر بخواهی متفاوت از بقیه باشی باورت نمی کنند.کاش می شد رها بشم. رها از تمام این قید و بند ها . خسته شدم از بس مطابق با میل مردم رفتار کردم و سعی کردم چیزی باشم که بقیه می خواهند.خسته شدم از این روشنفکری های بی نمکی که در جامعه رواج پیدا کرده و همه برای این که از هم عقب نمانند سعی می کنند همرنگ جماعت بشوند.

می خواهم تنها باشم.چه جوری باید به این انسانها بفهمونم که نمی خواهم کسی برای من تصمیم بگیرد. به قول معروف مرا نیاز به خیر تو نیست ،شر مرسان.

از این به بعد می خواهم مصداق این شعر مولوی باشم،همین و بس:

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بی کاران
بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تُرا، زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
ترا بر در نشاند او بطراری که می آید
تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد
بهر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد، درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد
به نُه سر گر نمی گُنجی، که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمی گنجد، ازان باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار، بزیر دامنش می دار
ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمهٔ گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

 

+ نوشته شده توسط naramsin در سه شنبه 1387/07/30 و ساعت 14:55 |
امسال هم مثل سالهای گذشته در ماه رمضان سریالهایی از تلویزیون پخش شد که تعدادی از آنها قالب طنز و تعدادی دیگر قالب های جدی و معنوی به خود گرفته اند. نکته ای که در مورد این سریال ها وجود دارد این است که در همه آنها کلاه برداری ، دغل بازی ، دو رویی و در نهایت نامردی محور اصلی این داستان ها می باشد. حتی در برنامه های طنز نیز سعی می شود نادرست بودن یک انسان بیننده را وادار به خنده  کند.برنامه های جدی و معنوی هم که دیگر جای خود دارد.کارگردان سعی می کند خوی حیوانی یک انسان را به طور کامل و تا آخرین حد به نمایش بگذارد. که البته من معتقدم این ایده های داستانی حتما ریشه در واقعیت دارد که به داستان تبدیل می شود.کاش کمی در سریالهای تلویزیونی تجدید نظر می شد.کاش کمی خوبی ،آرامش ،پاکی و در نهایت خصلت های زیبای انسانی به نمایش گذاشته می شد. ساخت این گونه سریالها باعث بد بینی و بی اعتمادی نسبت به مردم ا طراف و جامعه می شود و این دیدگاه به وجود می آید که شرط زندگی کردن و موفق بودن در جامعه  فریبکاریست.در صورتی که به اعتقاد من همیشه بی آلایشی ، رو راستی و صادقانه رفتار کردن کلید موفقیت یک انسان است و حداقل سودی که به همراه دارد یک وجدان و روح آرام است.همیشه به این فکر می کنم که اگر جملات زیر در مورد هر کدام از ما تحقق پیدا می کرد چقدر زندگی زیبا و لذت بخش می شد:                                                                                                                                                                      

  1)اگر از کسی گله ای داریم  بی رودرواسی مشکلمون را مطرح کنیم این جوری دیگر مجبور نیستیم بخش زیادی از فکرمان را برای نقشه کشیدن برای انتقام گیری مشغول     کنیم .                 

 

2)اگر مورد اعتماد فردی قرار گرفتیم و از راز های زندگیش مطلع شدیم ،از آنها به عنوان وسیله ای برای نقاط ضعف آن فرداستفاده  نکنیم                                                                                                                                          

3)   اگر کسی را دوست داریم با نگاهمون ،کلاممون و رفتارمون این را نشان دهیم  و اگر کسی ما رادوست  داشت جنبه پذیرش این علاقه را داشته باشیم.

4)از موفقیت دیگران خوشحال شویم و آنها را الگویی برای پیشرفت خود  قرار دهیم     

5) با تحقیر کردن دیگران پله ای برای بالا رفتن خود نسازیم    

6)اگر از کسی با علت متنفر شدیم در صورتی که قادر به حل این احساس نیستیم از او فاصله بگیریم چون در غیر این صورت حتما به او ضربه خواهیم زد.

7)اگر اشتباهی کردیم شجاعت معذرت خواهی داشته باشیم و اگر کسی خطایی در حقمون کرد توان بخشش را در خود به وجود آوریم.

 

8)اگر شاخه گلی به دست کسی دادیم بی منت باشه و اگر گلی دستمون دادند زبان تشکر داشته باشیم.

مسلما تمام جملات بالا مورد قبول همه ما هست ولی از حرف تا عمل فاصله از زمین تا آسمان است ولی به هر حال تلاش بیهوده هم بهتر از نشستن است پس دست به زانو بزنیم و بلند شویم شاید موفق شدیم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط naramsin در شنبه 1387/07/06 و ساعت 22:36 |
چندمین روز از ماه مبارک رمضان هم گذشت. انگار همین پارسال بود که عید فطر را جشن گرفتیم و با خودمون عهد کردیم که با اعمال یک سالمون عبادات سی روزه را باطل نکنیم، حالا این که چقدر موفق بودیم الله اعلم.

تصمیم ندارم در مورد اثرات عبادت بنویسم و حتی تصور می کنم نوشتن در مورد این موضوع که اصل روزه بیش ازاین که  نخوردن و نیاشامیدن باشد تزکیه و مبارزه با نفس است نیز بسیار کلیشه ای و تکراری است.

اما از همه این موضوعات که بگذریم شاید یادآوری یک مطلب خالی از لطف نباشد و آن هم کمک هایی است که در این ماه به مردم نیازمند می کنیم. چند سالی است که از تلویزیون برنامه هایی تحت عناوین مختلف پخش می شود که در همه آنها هدف یاری رساندن به مردم فقیر است اما متاسفانه در اکثر موارد این نوع کمک ها جای خود را به خودنمایی و به عبارتی بهتر ریا کاری می دهد.من هیچ وقت درک نکردم  که چرا فرد خیری که برای خدا کمک می کند ،جلوی دوربین تلویزیونی حاضر می شود.و همیشه ذهنم مشغول این قضیه بود که اگر ما پیرو علی هستیم پس چرا علی وار رفتار نمی کنیم؟؟؟؟                           

هیچ وقت برنامه ای را که پارسال از تلویزیون به مناسبت مراسم افطاری به کودکان بی سرپرست پخش شد فراموش نمی کنم.دوربین از چهره معصومانه تک تک این فرشته ها تصویر برداری می کرد و در نهایت هم بر روی صورت خیرین این مراسم متمرکز شد(ذکر نام این خیرین نمک روی زخم باشیدن است) در آن لحظه به این فکر کردم که تنها نکته ای که برای این افراد به ظاهر نیکوکار مطرح نبوده آبرو و عزت نفس این کودکان است ودر آن لحظه توده ای از تناقضات به سراغم آمد،که یکی از آنها تناقض بین آیات قرآن و عملکرد پیروانش بود .آنجا بود که باز هم دلم برای مظلومیت علی سوخت چون بعد از 1400 سال هنوز هم پیروانش تنها ادعای پیروی از او را دارند و او باز هم در تمام تاریخ تنهاست و البته بی  نظیر.         

امیدوارم ماه رمضان امسال به گونه ای باشد که تمامی جملات مرا در این پست وبلاگ تکذیب کند.  

پی نوشت:دوستان ذکر این نکته حایز اهمیت است که گاهی  این جور برنامه ها حتی اگر برای رقابت هم باشد همین که سبب کمک به یک سری افراد نیازمند می شود کافیست.

                                                                                                                          

 

+ نوشته شده توسط naramsin در چهارشنبه 1387/06/13 و ساعت 0:18 |

المپیک 2008 هم آغاز شد و این بار کشور چین میزبانی این مسابقات را به عهده گرفت. مراسم افتتاحیه آن قدر پر شکوه و با ابهت بود که برای بیننده چیزی جز تحسین به جای نمی گذاشت.لحظه به لحظه این برنامه نشان دهنده ذوق ، سلیقه و هوش پدید آورنده آن بود.چین به خوبی توانسته بود فرهنگ، تکنولوزی و از همه مهمتر توانایی  خود را به رخ دیگر کشورها بکشد.                                                                                                 

 برنامه افتتاخیه از کانال 3 پخش می شد و طبق معمول عده ای از کارشناسان ما دور هم جمع شده بودند و میز گردی برپا کرده بودند و در مورد هنر و خلاقیت کشوری دیگر اظهار نظر می کردند.دیدن برنامه به خوبی این احساس را در بیننده تداعی می کرد که ما ایرانی ها گرفتار حاشیه ها شده ایم و آن قدر این جریانات فرعی در زندگی ما پر رنگ شده که آن را به جای اصل اشتباه گرفته ایم.به عنوان مثال یکی از کارشناسان محترم در این مورد بحث می کرد که اگر آقای فلانی موفق به رفتن به بازیهای المپیک نشده لطفا گله و شکایت نکنه، دیگر اتفاقیه که افتاده . وقتی این جمله را شنیدم دردم گرفت که بقیه دنیا به چه چیز هایی فکر می کنند و ما غرق در چه مسائلی هستیم .یک بار نشد تلویزیون را روشن کنیم و ببینیم که می گویند دوستان چه کنیم که امسال برای المپیک به جای 5 نفر 10 نفر راه یابند. هر وقت هم که سعی کردند از این گونه برنامه ها بگذارند ، یا آن قدر گرفتار کلیشه و تعارفات بی مورد شدند که اصل مطلب و به قول معروف متن قضیه را فراموش کردند و یا در آخر کار به جنگ و جدال می کشد.                                                                                                                                                                       .

یکی دیگر از نکاتی که توجهم را به خود جلب کرد زمانی بود که کاروان ایران عبور می کرد. در لحظه اول دیدن هموطنان با لباس های زیبایی که به تن داشتند حس شیرینی به من داد امابعد از آن  شنیدن جملات مجری حالم را بد کرد، نمی دانم چرا سعی می کرد به بیننده این احساسات رامنتقل کند که کاروان ایران آن قدر معنویت بالایی دارد که همه را تحت تاثیر قرار داده است.یک لحظه به این فکر کردم که چه تفاوتی در چهره ورزشکاران ما و دیگر کشورها بود و چون به نتیجه ای نرسیدم با خود اندیشیدم که شاید همان قضیه هاله نور است.

این هم یک عکس  زیبا از المپیک بیست و نهم. به راستی دیدن این تصویر چه احساسی به شما

                                                    می دهد؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط naramsin در جمعه 1387/05/18 و ساعت 23:19 |