نزدیک به دو سال است که فکر رفتن از ایران و نماندن در جایی که وطنم هست شدیدا قوت گرفته.اوایل علت رفتنن و شوق نماندن به خاطر علاقه به یادگیری ، ادامه تحصیل و کنجکاوی برای دیدن فرهنگ دیگر بود .اما وقتی وارد مراحل پذیرش شدم کم کم سختی ها و مسائل غیر قابل تحمل جامعه برایم پر رنگ تر شد. متاسفانه روز به روز شرایط جامعه به گونه ای می شود که انگیزه رفتن را بیشتر می کند.
همیشه یک فرد تحصیلکرده در یک کشور هزینه زیادی را برای آن کشور به همراه دارد و استفاده مناسب از آن نشان دهنده قدرت مدیریتی بالای آن سیستم می باشد که متاسفانه در کشور ما این گونه افراد هیچ ارج و قربی ندارند و باید گوش به فرمان یک سری افراد نا مناسب و ذی صلاح باشند ،که همین مسئله کلافگی زیادی رابرای قشر تحصیلکرده به همراه می آورد.
این درد است که بعد از کلی درس خواندن و باطل کردن لحظات خوش زندگی، حال که انتظار می رود بتوان یک محیط آرام و پر از آسایش را برای خود فراهم کرد باز هم به دلیل هزینه های سرسام آور زندگی قادربه این امر نباشی و درد بزرگتر این است که از رسانه ملی نرخ کاهش تورم را بشنوی. درآن لحظه از خودت به عنوان یک انسان متنفر می شوی که تا این حد نادان فرض شده ای و از طرفی طبل حکومت علی را آنچنان محکم برایت می کوبند که از صدای آن تمام وجودت به لرزه می افتد.
وارد محیط دانشگاهی که می شوی در روزهای نخست حس پاک بودن فضای علمی احساس خوبی را ایجاد می کند اما وقتی با استادی روبه رو می شوی که برای رسیدن به پله های ترقی از توبه نحو کامل استفاده می کند و تو فقط نردبانی برای پیشرفت او می شوی بازهم از خودت و بیشتر از آن استاد در آن مرتبه علمی متنفر می گردی که به ساده ترین روابط انسانی آگاه نیست.
وقتی وارد محیط کار می شوی،در لحظه اول سعی می کنی همه را دوستانه ببینی و با همه باب دوستی باز کنی اما وقتی چندین ماه از دوره همکاری می گذرد تازه متوجه می شوی که اطرافت چه می گذرد و آدم ها چقدر تنگ نظر هستند، و وای به وقتی که پای منفعت هم به میان بیاید که آن وقت دیگر تو به عنوان یک انسان مطرح نیستی بلکه به عنوان عنصری هستی که به خاطر منفعت نباید باشی و زمانی آه از نهادت بلند می شود که ببینی آن آدم هایی که ادعای انسانیتشان گوشت را کر کرده بود و هر روز بیتی از هر شاعر مطرح در باب انسانیت برایت می خواندند، باز هم با همان ژست های انسان نمایانشان برای منفعت خود دست و پا می زنند.آنجاست که مطمئن می شوی جامعه ای که مملو از این گونه آدم هاست هر حکومتی هم که بیاید باز همین است و تو همواره در این جامعه غریبی .
همه مطالب بالا برای من استدلال کافی جهت مهاجرت از سرزمین مادریست اما اگر بخواهیم با منطق به قضیه نگاه کنیم باید سختیهای این مهاجرت را نیز در نظر بگیریم که بزرگترین آن دوری از کسانیست که عاشقانه دوستشان داریم و تنها پشت و پناه ما در این دنیای غریب هستند. اینجاست که باید کفه ترازو را بسنجیم تا بتوانیم درست تصمیم بگیریم که این کار بسیار دشوار است.





