چند روزیه که خسته ام.نه یک خستگی بی دلیل بلکه خستگی هایی که خیلی ها علتش را می دونند و خودشون عاملش هستند. خیلی سخته وقتی بدونی که هیچ جا محل امن و آرامش تو نیست. خیلی سخته وقتی که حس کنی به مرحله ای رسیدی که وجود هیچ آدمی به تو آرامش نمی دهد.حس بدیه وقتی حس کنی هیچ کس نمی تونه شنونده خوبی برای تو باشه و نسخه هیچ کس به دردت نمی خورد. این کلافه کننده است که مجبورم بین آدم ها باشم ، خودم را شاد نشون بدهم ،صحبت کنم در حالی که دارم عذاب می کشم و فقط دوست دارم ساکت باشم.ولی این سکوتم را به حساب غرور می گذارند.به حساب این می گذارند که تمایل به هم صحبتی ندارم.
خسته شدم از دیدن آدم هایی که همه چیز را سر انگشتی حساب می کنندو همه چیز را در قالب معادلات جا می دهند.همه چیز را با مادیات می سنجند و چیزی به نام محبت براشون معنی ندارد.خسته شدم از جامعه ای که اگر بخواهی احساس داشته باشی و اگر بخواهی متفاوت از بقیه باشی باورت نمی کنند.کاش می شد رها بشم. رها از تمام این قید و بند ها . خسته شدم از بس مطابق با میل مردم رفتار کردم و سعی کردم چیزی باشم که بقیه می خواهند.خسته شدم از این روشنفکری های بی نمکی که در جامعه رواج پیدا کرده و همه برای این که از هم عقب نمانند سعی می کنند همرنگ جماعت بشوند.
می خواهم تنها باشم.چه جوری باید به این انسانها بفهمونم که نمی خواهم کسی برای من تصمیم بگیرد. به قول معروف مرا نیاز به خیر تو نیست ،شر مرسان.
از این به بعد می خواهم مصداق این شعر مولوی باشم،همین و بس:
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بی کاران
بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تُرا، زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
ترا بر در نشاند او بطراری که می آید
تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد
بهر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد، درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد
به نُه سر گر نمی گُنجی، که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمی گنجد، ازان باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار، بزیر دامنش می دار
ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمهٔ گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

